زمان مطالعه/نویسنده: بث کاتو/ترجمه: علیرضا اجلّی
By story on داستان from www.farhangreader.com
شروع کرده بودیم به سوزاندن کتابها و بابا داشت خودش را میکشت.
تقریبا همه اسباب و اثاثیه اضافی را ماه قبل به کلی سوزانده بودیم. بقیه وسایل، رویه مبل، بالشتها و صندلیها را روی تختخواب بزرگ اتاق مامان و بابا تلنبار کرده بودیم و سوزانده بودیم.
من و تیلور همه روزها را در همان اتاق تا وقتی گرمای آتش هم بود ماندیم. چند لایه لباس پوشیده بودیم که این بالا و پایین رفتنمان را از پلهها سخت کرده بود. خب با وجود این دیوارها و اتاقهای خالی، صدا در سراسر خانه انعکاس داشت. صدای مامان و بابا از کتابخانه طبقه پایین میآمد.
«نمیتونم این کارو کنم، ویک. نمیتونم. سوزوندن کتابا، مثه
نازی ها؟»
تقریبا همه اسباب و اثاثیه اضافی را ماه قبل به کلی سوزانده بودیم. بقیه وسایل، رویه مبل، بالشتها و صندلیها را روی تختخواب بزرگ اتاق مامان و بابا تلنبار کرده بودیم و سوزانده بودیم.
من و تیلور همه روزها را در همان اتاق تا وقتی گرمای آتش هم بود ماندیم. چند لایه لباس پوشیده بودیم که این بالا و پایین رفتنمان را از پلهها سخت کرده بود. خب با وجود این دیوارها و اتاقهای خالی، صدا در سراسر خانه انعکاس داشت. صدای مامان و بابا از کتابخانه طبقه پایین میآمد.
«نمیتونم این کارو کنم، ویک. نمیتونم. سوزوندن کتابا، مثه
نازی ها؟»




