مگسهای بازار

By ladanmokhtari on from www.farhangreader.com

مگسهای بازار، در:"چنین گفت زرتشت"، فریدریش ویلهلم نیچه، ترجمه از آلمانی


دوست من! به تنهاییِ خود پناه ببر! می بینم که از بلوای کر کنندۀ مردان بزرگ فلج شده ای و از نیش خُردهاشان زخم خورده ای.

جنگل و صخره همپای تو سکوت می کنند. باز هم چون آن درختی شو که دوستش داری، همان درخت تناوری که گوش به زنگ است و خمیده در سکوت، بر فراز دریا.

آنجا که تنهایی به پایان می رسد، بازار آغاز می شود؛ و آنجا که بازار آغاز می شود، هیاهوی بازیگران بزرگ شروع می شود و همهمۀ مگسهای زهرآگین.

حتی بهترین های دنیا هم، بی آن یکی که نمایش شان دهد، هنوز به ارزش خود نرسیده اند. عوام، نام مردان بزرگ به این نمایش دهندگان می دهند.

مردم، چندانی از بزرگی و عظمت سر در نمی آورند. می گویند بزرگی در آن است که کننده است و می آفریند. اما برای نمایش دهندگان و هنرپیشگانِ امر بزرگ، بزرگی معقول و معنادار است .

دنیا به گِردِ آفرینندگان ارزشهای نو می گردد. و این گَردش نامشهود است. اما مردم و شهرت، دور هنرپیشگان می چرخند: "کار دنیا" این گونه است.

هنرپیشه جان و روح دارد، اما از وجدانِ جان و روح، کمتر. او همواره در این فکر است که چطور می شود، باوری محکم تر در مردم به وجود آورد، باوری محکم تر به شخص خودش!

فردا یک باور جدید دارد و پس فردا یکی جدیدتر از آن. نظرش نیز، همچون شَمِّ متغیرش زود به زود عوض می شود، درست مانند مردم.

جلب تحسین و مبهوت کردن، برای او یعنی: ثابت کردن. انجام عالی و غیرمنتظرۀ کار، برای او یعنی: قانع کردن. و خون برای او بهترین دلیل برای قانع کردن است.

حقیقتی که صرفا به گوش آدمهای دقیق و نکته سنج می رود، دروغ می خواند و هیچ. اساساً فقط به خدایانی معتقد است که بلوای فراوان در عالم راه می اندازند!

بازار پُر است از هزل گویانِ خودرضامند و مردم به این بزرگان خود می بالند، اینان در آن لحظه سَرور مردم اند.

اما آنها زیر فشار زمان اند، هم ازاین رو، زیر فشارت می گذارند. و از تو آره یا نه می خواهند. و می گویند: " ای وای! می خواهی میان دو صندلیِ موافق و مخالف بنشینی؟"

به خاطر این بی قید و شرطها و تحت فشار گذارندگان، غیرت مکن، ای دوستدار حقیقت! هیچگاه نشده است که حقیقت به بازوی یک بی قید و شرط بسته باشد.

به خاطر این ناگهانی ها به امنیت خود بازگرد، فقط در بازار با آره؟ یا نه؟ به آدم حمله می کنند.

تجربۀ همۀ چشمه های ژرف، کند است. دیری صبوری باید شان بر درکِ آن که چه در ژرفناشان فتاده است.

جریان هر بزرگی و عظمتی در ورای بازار و شهرت است: از ازل، آفرینندگانِ ارزشهای نو در ورای بازار و شهرت ساکن بوده اند.

به تنهایی خود پناه ببر، دوست من: می بینم که زخمی مگسهای زهرآگینی. بدانجا رو که باد، تند و خشن می وزد!

به تنهایی خویش پناه ببر! خیلی به این خُردهای ترحم برانگیز نزدیکی. از انتقام نامشهودشان بگریز! آنها در برابر تو چیزی جز انتقام نیستند. دیگر دست رویشان بلند نکن! آنان بی شمارند، این، قسمتِ تو نیست که مگس پَران آنها باشی.

این خُردهای ترحم برانگیز، بی شمارند؛ برای سقوطِ بسیاری از ساختمانهای قَدَر، همین چند قطره آب و علف هرز بس بوده است.

تو سنگ نیستی، اما در زیر بسیاریِ قطره ها سوراخ می شوی. می شکنی و می ترکی با همین چند قطره.

می بینم که از مگسهای زهرآگین خسته شده ای، می بینم که از صد جا خراشیده ای و خون می ریزی؛ و غرورت حتی قصدِ خشم ندارد.

اینان در کمال معصومیت از تو خون می خواهند، ارواح بی خونِ آنان تشنۀ خون است- و برای همین است که در کمال معصومیت نیش می زنند.

اما تو ای ژرف، دردِ زخمهای کوچکت از ژرفنای وجودت می آید؛ و پیش از بهگشت، کرمینۀ زهرآگین دیگری از همان دست، بر دستت خواهد لولید.

به نظرم مغرورتر از آنی که این خوش خوراکانِ پرخور را بکُشی. اما هوای خودت را داشته باش که با این دام ِشوم، گردنگیرِ ناحقی زهرآگینِ اینان نگردی! اینها با تحسین هم دور وبرت وز وز می کنند: تحسین شان این است که خود را به تو بچسبانند. می خواهند به پوست و خونت نزدیک شوند.

چاپلوسی ات را می کنند، مانندۀ یک خدا یا شیطان؛ چنان التماست می کنند که نزد خدایی یا شیطانی. چه ایرادی دارد! اینان چاپلوس اند و ملتمس، و نه دیگر هیچ.

اغلب در نزدت چون موجوداتی دوست داشتنی اند. اما این شیوه، زیرکی ترسوهاست. آری، ترسوها زیرک اند.

با آن روح تنگ نظر، خیلی به تو می اندیشند، - همیشه از تو اندیشناک اند! به هر چه زیاد بیاندیشی از آن اندیشناک می شوی.

برای هر فضیلت مجازاتت می کنند. اصولا فقط خطاهایت را می بخشند.

از سرِ ملایمت و دادگریِ وجودت می گویی: "اینان با این وجود نحیف، بی گناه اند."اما روح بخیل اینان می اندیشد: "هر وجود بزرگی، گناه است."

حتی وقتی با آنان ملایمت می کنی، احساس توهین می کنند؛ و پاسخ نیکی ات را با نیشی می دهند، فرو رفته در وجودت.

غرور بی کلامت باز هم به مذاقشان خوش نمی آید؛ دلشان غنج می زند، وقتی آنقدر متواضعی که خودت را نمی گیری و چنین فرصتی را، ساده رها می کنی.

هر چه از کسی بدانیم، به آتش اش می کشیم. پس خودت را از این خُردها حفظ کن!

در برابرت احساس کوچکی می کنند، و حقارتشان چون انتقامی نامشهود داغ و ملتهب می شود.

نمی دیدی، چه دم در می کشیدند، وقتی سویشان می رفتی و قدرتشان سر به تو می گرفت، چون دودی از آتشِ رو به خاموشی؟

آری، دوست من، تو برای این هم جوارانت مثال عذاب وجدانی: زیرا اینان لیاقت تو را ندارند. پس از تو متنفرند و می خواهند خونت را بمکنند.

این هم جوارانت همواره مگس زهرآگین می مانند، بزرگی وجودت، آنها را زهرآگین تر و مگسی تر می کند.

به تنهاییِ ات پناه ببر، دوست من، و بدانجا که بادی تند و خشن می وزد! نیست این قسمت تو که مگس پَران باشی.

یادآوری:
1.زندگینامۀ نیچه در فرهنگخوان:
http://www.farhangreader.com/story.php?title=%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA

2.برای بررسی مقابله ای ترجمۀ "چنین گفت زرتشت" از آلمانی با فرانسۀ آن با آقای آشوری مکاتبه شده است- م
nietzsche_perusio_081.jpg
You must login to tell this story to your friend(s). No account yet? Join now, it's simple and of course free!
You must login to share this story to a group. No account yet? Join now, it's simple and of course free!
  • 3

You must login to vote this story. Don't have an account yet? Join now, it's simple & free!

You must login to bury this story. Don't have an account yet? Join now, it's simple & free!

ورود To فرهنگ‌خوان

No account yet? Join us now, it's free!